|
در حــــــــــــــــــــــوالی اشــــراق
عباس شاه زیدی. خـــــــــــروش
|
شبی که برمی گشتم...
گریه غوغا می کند دل های ویران بیشتر صحن را پر کرده امشب بوی باران بیشتر یا تو داری می کشی شعر مرا سمت جنون یا دل من می زند خود را به توفان بیشتر خوب جایی آمدی شاعر، مگر نشنيده اي كار آسان مي شود پيش کریمان بیشتر از شما پنهان نباشد از خدا پنهان که نیست من خدا را دیده ام سمت خراسان بیشتر بسته هرکس جایی از جغرافیا دل را و من بسته ام سمت شمال شرق ایران بیشتر پنجره فولادیعنی بارش یکریز نور هرچه اینجا درد می بینید درمان بیشتر علتش را من نمی دانم ولی در این حرم بوی عطر کربلا جاری است درجان بیشتر هرچه کردم تا ضریحت را ببوسم لحظه ای بست بر من راه را این بیشتر آن بیشتر دارم امشب می روم اما دلم پیش شماست ای گرفتار تو دل های پریشان بیشتر اینکه ما را دوست می دارید یانه با شماست ما شما را دوست می داریم از جان بیشتر [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 9:54 ] [ عباس شاه زیدی...خـروش ]
[ ]
غزل ... ما کنار سفره ی دنیا به شعری قانعـــــــــــیم کاملا حق با تو بود ای عشق ما دیوانه ایم خود نمي دانيم درما بيشترديوانگي است يا از آن ديوانه هاي بيشتر فرزانه ايم قافیه این گونه آوردن دليل محكمي است ما از آن فرزانه هاي بيشتر ديوانه ايم ها برقص ای شعر هرجوری که می خواهد دلت ما زیادی پای بند این تقید ها نه ایم واژه ها را در بدر دنبال مضمون گشته ایم باز هم با این همه گشتن تهی پیمانه ایم او دچار حیرت و ما هم دچار حیرتیم مثل این که ما و بیدل سال ها هم خانه ایم عاقبت در لاک تنهایی خود دق می کنیم ما که پیش آشنایان اینقدر بیگانه ایم لاف می آییم ما ای شمع کارت را بکن ما که قد جرآت پروانه بی پروا...نه ایم........... [ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 13:29 ] [ عباس شاه زیدی...خـروش ]
[ ]
روز۱۰بهمن ۱۳۹۰اختتامیه ی چهارمین سوگواره ی بین المللی وبلاگ نویسان عاشورایی درتهران ودرفرهنگسرای ولاء تشکیل شد من هم دعوت بودم اماگرفتار امتحان . بالاخره با تردید وزحمت زیادی ساعت ۳بعداز ظهر خودم را به فرهنگسرای ولاء رساندم جلسه ی شلوغی بود ومن هم یک گوشه نشستم شرکت کنندگانی از کشورهای مختلف حضور داشتندو مثل این که بیشتر برگزیدگان هم شیعیان خارجی بودندالبته دوستان شاعری هم از ایران جزء برگزیدگان بودند درپایان جلسه وبعد از بیانیه ی هیئت داوران این وبلاگ (درحوالی اشراق) ازبین بیش از سه هزار شرکت کننده در این سوگواره توسط هیئت داوران جزء ۱۴ وبلاگ برتر معرفی شد .اسامی برگزیدگان درسایتashoora.farhangsara.ir به خاک پای فاطمه سلام الله علیها اشکت چکید نم نم و باران لقب گرفت چشم تو ابر و آه تو تو فان لقب گرفت پيش از تو سربزير نبودند بيدها بعد از تو غنچه سر به گریبان لقب گرفت بانوی آبهای جهان خانه ی تو نیست این گوشه ای که کلبه ی احزان لقب گرفت بانو چقدر درد علي را گريستي با ديده اي كه ابربهاران لقب گرفت شش گوشه ی بهشت ضریح حسین توست شش گوشه اي كه روضه ي رضوان لقب گرفت آن شش هزار و ششصد و اندی به جای خود تنها سه آیه بود که قرآن لقب گرفت برخوان « یطعمون »تو دائم نشسته «دهر» این سوره «هل اتی علی الانسان » لقب گرفت از خانه ی «لیذهب عنکم» طلوع كرد نوری که قلب عالم امکان لقب گرفت پروانه سوخت پشت دری که....خدای من این بود آتشی که گلستان لقب گرفت؟ بانو ! فقط کلید شفاعت به دست توست هرکس تو را نداشت پشیمان لقب گرفت ناموس خلقتی كه ميان مزارها تنها مزار توست که «پنهان » لقب گرفت [ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 9:36 ] [ عباس شاه زیدی...خـروش ]
[ ]
نذر مولاي خراساني ام عليه صلوات الله
شعرهايم به تو اي جان جهان خوكردند واژه هام از تو نوشتند و هياهو كردند خواستم عاشقي ام پيش خودم باشد و تو گريه هايم...چه كنم دست مرا روكردند تو شهادت بده اين عشق فقط كارخداست تانگويند مراپيش تو جادوكردند (از صداي سخن عشق نديدم خوشتر) تا مرا كشته ي آن تيغ دو ابرو كردند قدسيان صرف همين از تو نوشتن ها بود دهن شعر مرا اين همه خوشبو كردند هرشب از سرگل گلهاي رواق ملكوت حرمت را پرنيلوفر و شب بو كردند نرسيدند به كنه تو و خوبي ها يت شاعران هرچه براي تو تكاپو كردند بعد از آن هرچه عسل ريخت زكندوي غزل همه را نذر تو يا ضامن آهو كردند خادمان تو نگفتند براي تو مگر؟ چقدر اشك كه از صحن تو جارو كردند در حريم حرم امن تو مولاي رؤف صيد و صيّاد چه دلداده به هم خوكردند بي جهت نيست تو را قبله ي هفتم گويند كعبه را با خم ابروي تو همسو كردند (آنچه خوبان همه دارند تو تنها داري) حسن را هر چه كه پيش تو ترازو كردند من از آن ها كه نجستند تو را در عجبم كه از اين باغ بهشتي به كجا رو كردند؟
[ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 0:17 ] [ عباس شاه زیدی...خـروش ]
[ ]
گر ، گرفتم غزل غزل يك شب واژه ها را كنار هم چيدم بعد از آن خاطرات سرد تو را توي يك شعرداغ پيچيدم
چكه چكه چكيد روي سرم سقف يكباره در اتاق افتاد تو نبودي ببيني از چشمم چقدر رود اتفاق افتاد
چقدر زود باورم اي عشق اين دل رام را نگير از من با همين خاطرات مي مانم دل خوشي هام را نگير از من
خواسته يا نخواسته يك روز مثل يك اتفاق افتادي اوّلش شك سراغم آمد ، بعد تو به اوهام من يقين دادي
من بي دست و پاي پر بسته مثل يك باز پر درآوردم شاعري ، عاشقي نمي داني؟ از كجا ها كه سر در آوردم
ترش و شيرين چشيده ام از تو اي اناري كه سرخ مي خندي اين كه آتش گرفت توي غزل دل من بود شرط مي بندي؟
مثل اسفند بغض من تركيد دود شد حلقه حلقه دور سرت تو كه سوز مرا نمي بيني ! چشم واكن كمي به دور و برت
خنده خنده تو را شكفتم من شاخه شاخه مرا تكيدي تو ايستادم به بار بنشينم نرسيده به بار چيدي تو
روزگار سياه من عمري مثل گيسوي تو پريشان است اين حوالي خودت كه مي داني نگراني چقدر ارزان است
توي كشكول من پراز عشق است منم و روزگار درويشي دوست داري به تو بينديشم دوست دارم به من بينديشي
گره ي كور شعر من واشد به خداوندي خدا با عشق من مسلمان شدم كه سربدهم نغمه ي لا اله الّا ..... [ یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 ] [ 22:31 ] [ عباس شاه زیدی...خـروش ]
[ ]
درصحن امام رضا عليه آلاف التحيِة والثنا ايوان تو يا آ ينه بندان بهشت است؟ يا آينه در آينه ايوان بهشت است؟ اين صبح كه مي خندد از شرق خراسان لبخند تو يا شور نمكدان بهشت است ؟ صحن تو قيامتكده ي صبح بهاري است؟ يا گوشه اي از صحن گلستان بهشت است اين قبله ي افلاكي و اين گنبد زرّين ماهي است كه بر بام شبستان بهشت است خال لب تو نقطه ي پيدايش هستي سامان سر زلف تو سامان بهشت است سرگشته ي سيناي تو در طور تجلاست دامان خراسان تو دامان بهشت است سرگرم هياهوست ، نه آهو به تكاپوست اين دشت چراگاه غزالان بهشت است مهمان تو را نيست دگر ميل به برگشت مهمان تو انگار كه مهمان بهشت است
جبريل امين در حرمت دست به سينه اين حامل وحي است كه دربان بهشت است از بركت تو خوان زمين بي بركت نيست اين سفره ي انعام تو يا خوان بهشت است؟ اي كعبه ي عشّاق به شوق حرم تو ليلاست كه مجنون بيابان بهشت است دعبل زچه رو پيرهنت را صله برداشت درپيرهنت چاك گريبان بهشت است با كوه گنه هيچ هراسي به دلم نيست تا حبّ تو سنگيني ميزان بهشت است از شبنم شوق است كه مي ريزد نم نم اين گريه ي من نيست كه باران بهشت است رخصت بده تا آخر اين شعر بگويم اين روضه همان روضه ي رضوان بهشت است [ پنجشنبه نهم دی 1389 ] [ 16:57 ] [ عباس شاه زیدی...خـروش ]
[ ]
درآستانه ی سفرم به کربلا یک بند از ترکیب بند عاشورایی
شد وقت آنكه از تپش افتند كائنات خورشيد ايستاد ، كه قد قامت الصلوة اين آه ابر ها ست زمين را دويده است؟ يا اشك فا طمه است كه افتاده در فرات؟ حيّ علي الصلوة حبيب است ، عجّلوا قد قامت الصّلاة امام است... الصّلوة سجاده پهن شد وسط رزمگاه و بعد در شطّ خون گرفت وضو چشمه ي حيات اين آخرين جماعت مردان آشناست اينجا نمي دهند به نامحرمان برات رنگين كمان تير فضا را فرا گرفت اما كسي به تير نمي كرد التفات اي آخرين نماز تو معراج بندگي اي (ركعت شكسته )به قربان سجده هات يا ايها الذين به دنيا اميد وار سمت بهشت مي رود اين كشتي نجات يا ايّها العزيز سرت را بلند كن بنگر كه اوفتاده به پاي تو كائنات گردي فرا رسيد و به پاكرد شور و شين يعني كه خاك بر سر دنياي بي حسين
[ شنبه بیست و نهم آبان 1389 ] [ 22:43 ] [ عباس شاه زیدی...خـروش ]
[ ]
تقديم به استاد دكتر عليرضا قزوه بخاطر آخرين مجموعه ي شعرش(سوره انگور) شد بساط عقلم جمع ، شد رديف شعرم جور بسمه تعالي عشق ، بسمه تعالي نور ياد آن نگاه مست ساقيا بده جامي ياد آن لب شيرين مطربا بزن در شور دور من صدا و نور، چشم بد از اين جا دور نغمه هایی از عشّاق ، پرده هايي از ماهور اين طرف مرا خيام مي دهد سبو از عشق آنطرف مرا عطار مي برد به نيشابور يك غزل مرا بيدل مي كشد سوي حيرت يك قدم مرا اقبال مي برد سوي لاهور سوز سینه ی وحشی می زندبه دل آتش طرزتازه ی صائب می زند به جانم شور سعدی از کلام نغز می دهد به جان مستی حافظ از غزل هایش می کند مرا مسحور این ردیف شمس است و آن ردیف مولانا هم شراب و هم ساقی هم خمار و هم مخمور این صدای روح انگیز از تلاوت عشق است آیه هایش از مستی است سوره هایش از انگور ۱ حلقه حلقه از هو هو رشته رشته از حق حق اين طناب را بستند دور گردن منصور بي تو برنمي تابم ، بودن مجازي را ربّنا نمي خواهم چشم از حقيقت کور بسكه حيرتم دادي گم شدم در اين وادي اهدناالصراط العشق اهدنا الصراط النور ۱- کتاب استادقزوه (سوره ی انگور) [ جمعه هجدهم تیر 1389 ] [ 13:54 ] [ عباس شاه زیدی...خـروش ]
[ ]
به غربت شبهاي علي عليه سلام الله
دلگير از زمين و زماني كه بسته بود مي رفت خسته با چمداني كه بسته بود می رفت تامرور کند بر گذشته اش آن چشم های باز زمانی که بسته بود تا درر رگش توان تپيدن بياورد خون مي دويد در شرياني كه بسته بود يك بغض بي امان نفسش را گرفته بود نگشود روزگا ر اماني كه بسته بود ديگر نمي گشود به دور و بر خودش يك پلك ديده ی نگراني كه بسته بود بايد كه نيمه شب ببرد سر درون چاه دستي كه بسته بود و دهاني كه بسته بود از او هزار راز نگفته نگفته ماند قاموس درد بود زباني كه بسته بود غير از خدا به خلوت مولا كسي نديد انبوه زخمهاي نهاني كه بسته بود اي نان جو تو را به علي اعتراف كن گندم نديد سفره ي ناني كه بسته بود اي كوفه در كشاكش تاريخ بوده اي جغرافياي بي هيجاني كه بسته بود در ناگزیر این همه نامردمی و جهل مولاي عشق بود و جهاني كه بسته بود گردید بسته بعد علی چشم روزگار سرمایه ای نداشت دکا نی که بسته بود عقلم نمي رسيد بگويم رثاي تو با طبع نارسا و بياني كه بسته بود
[ یکشنبه ششم تیر 1389 ] [ 0:44 ] [ عباس شاه زیدی...خـروش ]
[ ]
سلام دوستان
با بعضی از دوستان شاعرم قرار گذاشتیم روز یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ساعت ۴ بعد از ظهر در بیست و سومین نمایشگاه بین المللی تهران... راستش روز ۱۴ اردیبهشت از نشر تکا به من خبر دادن قراره روز یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ساعت ۴ بعد ازظهر توی نمایشگاه کتاب تهران مصلای عمومی سرای اهل قلم از دومین کتاب شعرم یعنی کتاب (به کسی دل باخته ام) و چند تا کتاب دیگه که همین انتشارات اونا رو چاپ کرده رو نمایی بشه .اولش برام عجیب بود چون این کتاب تیر ماه ۸۸ چاپ و روونه بازارشده بود وآبان ۸۸یعنی ۵ ماه بعد چاپ دومش هم به دستم رسیدحالا چطور ی بعد از حدود یک سال از چاپ کتاب مراسم رونمایی براش ترتیب دادن راستش منم نفهمیدم اما هر چی فکرکردم دیدم بهو نه خوبیه برادیدن اونایی که شاید توی همین جاها و به همین بهونه ها بشه اونا رودیدخلاصه قرارمون با خیلی ها شد همین روز و همین ساعت توی مصلای تهرون...داشتم آماده رفتن می شدم که به دلم افتاد بعد از حدود دو ماه که فرصت نکردم وبلاگمو به روز کنم ...اولا هم خبر این قرارو به دوستام بدم هم به بهانه شهادت گوهر وجود یاس کبود زهرای علی علیهما السلام یه شعرتقدیم کنم به مادر همه خوبیها فاطمه ...
نه پدر ، آن رخ با ماه قرين را بوسيد آسمان خم شد و پيش تو زمين را بوسيد عقل در محضر تو جرأت ترديد نداشت شكّ به خاك رهت افتاد و يقين را بوسيد كهكشان آمد و پايين تر از آن خانه نشست جبرييل آمد و آن حصن حصين را بوسيد فلك از نور تجلاي تو لرزيد به خويش ملك از شرم حضور تو زمين را بوسيد بارها موقع برگشت از اين خانه به عرش ماه بال و پر جبريل امين را بوسيد هرنسيمي كه زد از جانب افلاك به خاك گوشه ي چادر آن خاك نشين را بوسيد حلقه از روز ازل بود در انگشتانش تا علي آمد و آن دست و نگين را بوسيد (عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد) عشق ز انو زد و آن ماه ترين را بوسيد بارها بر سر سجاده به هنگام سجود خاك پيشاني آن زهره جبين را بوسيد غزلم خيس شد از گريه ي من يعني اشك شعر اين شاعر شرمنده ترين را بوسيد
[ شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 ] [ 22:31 ] [ عباس شاه زیدی...خـروش ]
[ ]
|