برای امام مهربانی ها
علیه افضل صلوات المصلین
باز كن يك دهن آن لعل بدخشانی را
تا كه زانو بزند كفر مسلمانی را
سخنی .معجزه ای تا كه بياغازد باز
جبرئيل غزل از شوق پر افشانی را
تو بگو از پدرت از پدران پدرت
آنچه می دانی و مي دانی ومی دانی را
بيقرارند قلمها توبگو تا بمكند
نمی از كوثرآن چشمه عرفانی را
به نفسهای تو بسته نفس نيشابور
جان فدايت بگشای آن لب نورانی را
دست بردار ودعا كن به زمين تا بچشد
خاك يك بار دگر طعم فراوانی را
در..ر..می ..فا..سل..لا..زمزمه ای سر بدهيد
مطربان عرب آن چشم خراسانی را
چشمتان روشن امروز نسيم آورده است
بوی پيراهن آن يوسف كنعانی را
سبزوار امروز باچشم خودت مي بينی
رويش سبز ترين لحظه بارانی را
غنچه ها.... بوی خوش عطر علی می آيد
به در آييد دگر سر به گريبانی را
دير سالی است كه آرام ندارد دل من
به قراری برسان اين دل طوفانی را
در پناه نظر لطف تو آهو شده اند
شاعرانی كه چريدند غزلخوانی را
آدمی می برد از ياد كنار حرمت
هر چه آشفته دلی هر چه پريشانی را
سر وسامان جهان بی سر وسامان شده است
سروسامان بده اين بی سروسامانی را
دستهای تو مفاتيح جنان است بيا
وا كن از بند قفس اين دل زندانی را
اي چراغ همه آفاق بنامت روشن
صبح اميد توئي اين شب ظلمانی را
بي بهار نظرت دلهره ها مي گيرند
پنجره پنجره اين شهر زمستانی را
من خودم آهوی چشمان تو بودم همه عمر
به كجا می بری اين روح بيابانی را
پر زدم دور حريم تو وبر گشتم باز
من كبوتر شدم اين مصرع پايانی را